قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

2793

تاريخ الفي ( فارسى )

كه او را نگذارند كه در اندرون قصر درآيد . و درساعت جماعتى را فرستاد كه مقدم بن خليفه را حاضر سازند . چون مقدم حاضر شد ، يحيى او را به اولاد برادرش ، كه مقدم او را كشته بود ، سپرد تا او را به قصاص پدر خود به قتل رسانند . و چون آن كيمياگران در ذىّ مردم اندلس بودند ، بعد از قتل ايشان هر غريبى را كه در مهديّه به ذىّ اهل اندلس مىيافتند به قتل مىرسانيدند . و پسر خود ، ابو الفتوح ، را با زنش كه دختر عمّش قاسم بن تميم بود ، در قصر زياد بن مهدى به موكّلان سپردند . و مدّت دو سال ، ابو الفتوح در آن قصر محبوس بود تا آنكه پدرش يحيى وفات يافت و برادرش ، علىّ بن يحيى ، به جاى او بر سرير سلطنت قرار گرفت و ابو الفتوح را با زنش در كشتى نشانيده به جانب اسكندريّهء مصر فرستاد . و از جمله وقايع اين سال ، فوت ملك رضوان بن تاج الدّولة بن تتش بن الب ارسلان ، والى حلب ، بود . بعد از فوت او ، پسرش الب ارسلان ، كه به واسطهء لكنت زبان او را « اخرس » گفتندى ، در سنّ شانزده سالگى قائم‌مقام پدر خود شد ، امّا از سلطنت به غير اسم چيزى ديگر نداشت ؛ چه ، مدار مهمّات ملكى و مالى بر لؤلؤ خادم بود . القصّه ، چون الب ارسلان قائم‌مقام پدر خود شد ، دو برادر خود را ، كه يكى را « ملكشاه » گفتندى و برادر حقا يعنى از مادر و پدر الب ارسلان بود و ديگرى « مبارك » نام كه مادر او ديگرى بود ، به قتل رسانيد . همچنانكه ملك رضوان نيز در اوايل حكومت دو برادر خود ابو طالب و بهرام را كشته بود . و چون ملك رضوان به باطنيّه ميل تمام داشت ، در زمان حكومت او از طايفهء ايشان بسيار در حلب جمع شده بودند و اكثر ايشان صاحب سامان و جمعيّت . و بزرگ ايشان را ابو طاهر صائغ گفتندى ؛ چنانچه بعد از فوت ملك رضوان استيلاى آن طايفه به جايى رسيد كه در مقام آن شدند كه اكثر اعيان حلب را از شهر اخراج كنند . بنابراين ، ابن بديع ، كه يكى از اعيان دولت ملك رضوان بود ، به الب ارسلان گفت كه : اگر اين باطنيّه بر اين وضع در اين شهر باشند ، امروز و فرداست كه تو را از شهر بيرون خواهند كرد ، بلكه چون قادر بر كشتن تواند اخراج تو از شهر مرحمتى است كه نسبت به تو اگر خواهند به فعل آورند . الب ارسلان و لؤلؤ خادم از سخن ابن بديع متنبّه شده فى الحال ابو طاهر صائغ را با جماعتى از بزرگان آن طايفه به قتل رسانيدند و اموال و اسباب تمامى آن طايفه را گرفته هركس را ، كه به جانب بلاد فرنگ مىرفت ، مىگذاشتند [ 335 ب ] و باقى را به ضرب تيغ بىدريغ هلاك مىساختند . القصّه ، حلب را از وجود آن طايفه خالى ساخته خواطر اكابر و اعيان آن شهر را از شرّ ايشان فارغ گردانيدند .